تبليغاتX
دلگویه های يك كلاغ
خدايا چنان كن سرانجام كار ، ما خشنود باشيم و تو رستگار!

 

 

 

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

هرچه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم

در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا ازمن ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردای دگر باز به خواب می روم

از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته ی نجات من دیر به ما رسیده ای

کهنه شده است زخم ما کوشش بی ثمر نکن

 

 

 نمیدونم شاعرش کیه ولی با صدای شکیلا شنیدم ودوسش دارم

حال و هوای این روزهای منه

 

چند تا عکس از نمایشگاه گل امسال گرفتم که جالبه

به علاوه یک عکس از خودم در ادامه مطلب براتون گذاشتم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 0:17 توسط محمد حبيبي |

 

روز سنگسار دخترك

هيچ ديوانه اي

بر سر چاهي نبود

 

 

 

 

پ ن . دوس دارم برداشت خودتونو از اين طرح جديدم بنويسيد

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 23:36 توسط محمد حبيبي |

 

 

به سراغم كه مي آيد

اسكلتي مي شود

آويزان با دو چنگش از گلويم

يا مي شود

شيشه ي پنجره ي اتاقم

كه هوس شكستنش را دارم

و گاه تنهايي سوسكيست

كه تمام شب در اتاقم

تمرين پرواز مي كند

و من كه زورم به جايي نميرسد

با بسته اي قرص اسمارتيس

كودك درونم را

مي خوابانم

 

 

پ ن .  این شعرمو دوس دارم و خوشحال میشم از حس خودتون بعد خوندنش برام بگید

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 22:56 توسط محمد حبيبي |

مترو قلهك پياده شدم

تا ميدون قدس و بعد تجريش پياده رفتم

دور ميدون بغل بازارچه آش شعله قلمكار خوردم

اول زمستون بود وهوا سرد

نم نم بارون شروع شد از اون بارون هاي شمال كه

خيس نميشي و فقط لباست نمناك ميشه

فقط يه تيشرت تنم بود

هدفون رو زدم و راه افتادم از ميدون تجريش روبه پائين

اولش سردم بود ولي با سرعت گرفتن گرم شدم

حواسم به ويترين فروشگاه ها بود به مردم هم همينطور

به لباس هاشون راه رفتنشون به حالت صورت هاشون...

آخ كه چه حالي ميداد آهنگ هاي vangelis وkitaro

اصل جنس بودن

فضاي خالي از جمعيت وسرد و خيس پارك ملت رو

ابهتي داده بود درحد بعضي سكانس هاي ارباب حلقه ها

چند ساعتي راه رفتم و فكر كردم و مثل يك جامعه شناس به مردم

دقت كردم، با بيشتر شدن آدم هايي با قيافه هاي درهم

لباس هاي نا هماهنگ و همچنين حس خستگي زياد

فهميدم كه به مركز شهر رسيدم

واقعا پيمودن اين مسير چهار ساعته تا چهار راه وليعصر

لذت بخش بود و تجربه اي شيرين.

خيلي از تهراني ها قدر شهر قشنگ و ديدني رو كه دارند نمي دونند

از جمله خود من كه فضاي داخل كاخ گلستان رو براي اولين بار

چند روز پيش ديدم، جايي كه شايد صدها بار بي خيال از كنارش

رد شده بودم وحالا لحظه شماري ميكنم براي دوباره ديدنش

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 23:8 توسط محمد حبيبي |

 

کاغذی بردار و لبخندی نقاشی کن ..

کار ساده ای ست .. دو تا نقطه : و یک برش کوچک از دایره پایین ِآن ) ..

 ...یک لبخند ِ تنها هنوز غمناک است .. یکی دیگر کنارش بکش... تا لبخند اولی خوشحالتر به نظر بیاید..

یکی دیگر آنطرف تر و باز هم یکی دیگر .. رنگهای مختلف را امتحان کن ..

 همه ی رنگهایی را که در اختیار داری ..این یعنی شبیه نیستند ، مثل هم فکر نمیکنند،

 اما همگی لبخند می زنند.. بزرگ.. کوچک .. تمام صفحه را پر کن ..

اینهمه لبخند نمی تواند بی دلیل باشد.. همگی به اتفاقی که نزدیک توست نگاه میکنند و لبخندشان

قطع نمیشود..

برنگرد که اتفاق را کشف کنی.. بی وقفه ادامه بده .. آنقدر اینکار را تکرار کن تا انعکاس صورتکها چهره ی

عبوس تو را هم تغییر دهد...

بالاخره لبخند خواهی زد.. کمی زمان می برد.. .. حتی اگر دلیلش را ندانی..

حتی اگر مجبور باشی تمام کاغذها را پر کنی ... تو غمگینی اما لبخند خواهی زد..

 

                مونا برزویی

+ نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 22:45 توسط محمد حبيبي |

 

 

پس از هر روز جفت گيري

زياد مي شوند

چاق مي شوند

و من فقط نگاهشان ميكنم

بي آنكه پلك بزنم

جگر و زبانم را خورده اند

وشايد چشم هايم

فردا نباشند

كرم ها خوب مي دانند

كه من مرده ام

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 0:15 توسط محمد حبيبي |

 

 

وقتي تو گريه مي كني خيس مي شود

انگشت اشاره ام

شعرهايم

آرام پهنشان مي كنم

روي بندهاي دفترم

چكه مي كنند

آنقدر چكه مي كنند

تا غرقشان شوم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 23:53 توسط محمد حبيبي |

 

گريه نکن جهان پر شده از نمره هاي بيست

دانش آموزان زرنگتر بمب هاي بزرگتري خواهند ساخت ...

اگر قلب هاي کوچکتري داشته باشند

و هيچکس نمره مهرباني تو را

وقتي به گربه هاي گرسنه غذا ميدهي

در کارنامه ات نخواهد ديد

دامن چين دارت را بپوش و بچرخ

زمين به ساز تو ميرقصد

من براي معلمت نامه اي خواهم نوشت

و به او خواهم گفت

از مشق هاي زيادي که انگشت هاي کوچکت را خسته مي کنند

بيزارم...

 

 

پ.ن این شعرو خودم ننوشتم

از وبلاگ یکی از دوستای جدیدم کپی کردم

وبلاگ قشنگی داره بهش سر بزنید

جاده خاکی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 22:11 توسط محمد حبيبي |



چقدر دوست داشتني مي شوي


وقتي به بهانه كفشهاي پاشنه بلندت وترس از افتادن


دستم را مي فشاري



+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 0:8 توسط محمد حبيبي |



دنيا چقدر زيبا مي شود


وقتي از سر شانه تو


نگاهش مي كنم



+ نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 23:32 توسط محمد حبيبي |